نخستین روز بقیه عمر بابا و مامان سونیا...مالزیخاطرات ما در مالزی |
||
از وقتی برگشتیم فرصت نکرده بودم حتی یک سر به اینجا بزنم... در تمام عمرم بجز زمان کنکور انقدر درس نخونده بودم ... درس ...درس...و به جرات میتونم بگم فقط درس...بیچاره بابای سونیا که چند وقته یک غذای خونگی درست و حسابی هم نخورده...در یک ماه گذشته علاوه بر کلاسهای خودم کلاس زبان مالایی هم می بایست میرفتم که گذروندنش اجباریه... تقریبا هر روز هفته از ظهر تا ده شب کلاس داشتم ... از این زبان مالایی یا (باهاسا ملایو) بگم که خیلی برای ما ایرانی ها جالبه و تقریبا تمام مدت کلاس رو به کلمه هایی که میشنویم میخندیم مثلا به دندون پزشک میگن (دکتر گی گی) خدا میدومه وقتی استاد داشت خیلی جدی در موردش حرف میزد صدای انفجار خنده ما کلاس رو برداشته بود در حالی که مرد بیجاره هاج و واج مارو نگاه میکرد... یک مطلب خودمونی هم بگم از تغییرات تکاملی مامان سونیا ...دیگه نه تنها احساس غریب و متناقضی نسبت به عراقی ها ندارم بلکه کلی دوست و آشنای عراقی هم پیدا کردم که البته گاهی از شدت شباهت ظاهر و اخلاق و رفتار به یاد قربانی شدن برادرها به دست برادرها می افتم ...حیف روزهای تباه شده و خون های ریخته و جگرهای سوخته که برادر خون برادر رو می ریخته.
فردا تولد بابای سونیااست
فردا بابای سونیا 30 ساله میشه
امشب آخرین شبیه که بابای سونیا دهه بیست زندگیش رو میگذرونه
مبارکه عزیزم
شروع دنیای جدیدت
غصه نخور ... اصلا هم احساس پیری نکن ...چرا؟
چون من همیشه آرزو داشتم که یه شوهر سی ساله داشته باشم ...خوب انگاری فردا صبح به آرزوم میرسم 

از صمیم قلبم برای شادی و شور روز افزونت دعا میکنم.
مطلب قبلی در مورد فرار مغزها خودبه خود حذف شده!!!! من هم قصد ندارم دوباره بنویسمش
*****
بخش جالبی از مصاحبه اقای عظیمی با سیمین دانشور که متن کاملش رو اینجا میتونید بخونید....
عظیمی: یکبار هم نیما برای ارتباط نزدیکتر عاطفی با عالیه [همسر نیما]، از شما نظر خواسته بود، و گفته بود: خانمِ آل احمد! جلال چکار می کند که تو آنقدر با او خوب هستی؟ به من هم یاد بده که من هم با عالیه همان کار را بکنم؟ دانشور: من گفتم آقای نیما کاری که نداره، به او مهربانی کنید، می بینید این همه زحمت می کِشَد، به او بگویید دستت درد نکند. در خانه ی من چقدر ستم می کِشی. جوری کنید که بداند قدرِ زحماتش را می دانید. گاهی هم هدیه هایی برایش بخرید. ما زنها، دلمان به این چیزها خوش است که به یادمان باشند. نیما پرسید: مثلاً چی بخرم؟ گفتم: مثلاً یک شیشه عطرِ خوشبو یا یک جورابِ ابریشمیِ خوش رنگ یا یک روسریِ قشنگ … نمی دانم از این چیزها. شما که شاعرید، وقتی هدیه را به او می دهید یک حرفِ شاعرانه ی قشنگ بزنید که مدتها خاطرش خوش باشد. این زن این همه در خانه ی شما زحمتِ بی اجر می کشد. اجرش را با یک کلامِ شاعرانه بدهید، شما که خوب بلدید. مثلاً بگویید: عالیه! دیدم این قشنگ بود، بارِ خاطرم به تو بود، برایت خریدَمِش. نیما گفت: آخر سیمین، من خرید بلد نیستم، مخصوصاً خرید این چیزها که تو گفتی. تو می دانی که حتی لباس و کفشِ مرا عالیه می خرد. پرسیدم: هیچ وقت از او تشکر کرده اید؟ هیچ وقت دستِ او را بوسیده اید؟ پیشانی اش را؟ نیما پوزخندِ طنزآلودِ خودش را زد و گفت: نه. گفتم: خوب حالا اگر میوه ی خوبی دیدید مثلاً نارنگیِ شیرازیِ درشت یا لیمویِ ترشِ شیرازیِ خوشبو و یا سیبِ سرخِ درشت، یکی دو کیلو بخرید و با مِهر به رویش بخندید … نیما حرفم را قطع کرد و گفت: و بگویم عالیه! بارِ خاطرم به تو بود. نیما خندید، از خنده های مخصوصِ نیمایی و عجب عجبی گفت و رفت. حالا نگو که آقای نیما می رود و سه کیلو پیاز می خرد و آنها را برای عالیه خانم می آورد و به او می گوید: بیا عالیه. عالیه خانم می پرسد: این چی هست؟ نیما می گوید: پیازِ سفیدِ مازندرانی، خانمِ آلِ احمد گفته. عالیه خانم می گوید: آخر مردِ حسابی! من که بیست و هشت من پیاز خریدم، توی ایوان ریختم. تو چرا دیگر پیاز خریدی؟ نیما باز هم می گوید که خانمِ آلِ احمد گفته. عالیه خانم آمد خانه ی ما و از من پرسید که چرا به نیما گفته ام پیاز بخرد. من تمام گفتگوهایم را با نیما، به عالیه خانم گفتم. پرسید: خوب پس چرا این کار را کرد؟ گفتم: خوب یک دهن کجی کرده به اَداهای بوژوازی. خواسته هم مرا دست بیاندازد و هم شما را. یک شب یادمان نیما گرفتند تو دانشکده هنرهای زیبا. قضیه ی پیاز رو گفتم. که عوض اینکه بره کادو بخره، گفت بیا عالیه، پیاز.
امروز مامان سونیا میگفت که مالزی به نظرش مثل یه برزخ میاد... برزخ!
جایی که نه بهش تعلق داشتی و نه قراره جایی باشه که بهش تعلق پیدا کنی!
راست میگفت... ادمهایی رو میبینی و باهاشون اشنا میشی و بعد به همین سرعت هم از زندگی ات میرن بیرون
مالزی از خیلی جهات به برزخ شباهت داره....
خیلی از ماها بعد از مدتی اقامت در این برزخ به بهشت یا جهنم میریم (حالا تعریف اینکه کجا بهشته و کجا جهنم برای هرکدوممون تفاوت داره)
اما به نظر من مالزی بیش از هرچیز از نظر ذهنی ادم رو توی برزخ می گذاره... به طوری که هرچی هم که از زندگی در اینجا راضی باشی و به اصطلاح بهت خوش بگذره ولی دلایل زیادی وجود داره که نتونی بهش به عنوان مقصد نهایی نگاه کنی... انگار اومدی مدتی اینجا باشی و بعد بری پله بعدی...
شاید اولین دلیلش سیاست دولت مالزی باشه... اینکه هرچقدر هم اینجا بمونی هیچ وقت مالزیایی نمیشی... در حالی که در بسیاری کشورها مثل کانادا و استرالیا و انگلستان و امریکا مدت مشخصی اقامت میتونه منجر به تبعیت بشه
حتی سوییس که یکی از سخت گیرترین کشورها در این زمینه است بعد از ١٢ سال اقامت به شما تابعیت سوییسی میده
این که همیشه خارجی هستی یه جوری ادم رو توی برزخ میگذاره
دیگه اینکه تفاوت زیادی بین expatriate بودن و مالزیایی بودن وجود داره... طبق قانون شما هم به اندازه یک مالزیایی و بلکه بیشتر مالیات میدی ولی نمیتونی از خیلی امکانات خاص مالزیایی ها استفاده کنی... بازنشستگی، بیمارستان های دولتی، تحصیل ارزان و....
باز هم در خیلی جاهای دیگه تفاوت بین تبعه و مقیم اینقدر زیاد نیست
و شاید دست اخر هم اینکه ما -اگر از سالها پیش رویایی برای زندگی در خارج از کشور داشته ایم- به ندرت این مقصد رو در مالزی یا هیچ کشور اسیای جنوب شرقی دیگری تصور کرده ایم... گاهی به شوخی میگم که من همیشه فکر میکردم از مرز غربی کشور خارج میشم نه از مرز شرقی!!! 
به هر روی اگه تازه به مالزی اومدین باید بگم که:
با کمال احترام به برزخ خوش اومدین!
خیلی خلاصه اگه این فیلمها گیرتون اومد ببینید ضرر نکردین
500 summer days
Gamer
2012
کارتون های G-Force رو هم به بابای پویا توصیه میکنم
این هفته نسخه سینمایی کتاب معروف :خاطرات یک گیشا رو هم دیدیم که البته قدیمی است و یکی از دوستان دی وی دی اش رو بهمون داده بود
انصافا اگر ندیدید و یا نخوندین فرصت رو از دست ندهید...
به قول مامان سونیا:
هر وقت دلت برای ایران تنگ شد.... یا هر وقت از "دل گندگی" و "ارامش بیش از حد" مالایی ها کلافه شدی...
راه حلش خیلی دم دست تر از اونی است که فکرش رو بکنی
کافیه یه بهانه ای پیدا کنی و برای کار اداری یه سر بری سفارت.... همچین هوس ایران رفتن از سرت بیفته و دلت واسه رفتار محترمانه در مالزی تنگ بشه که نگو....
سه ماه ضمانت داره جان شما 
اصلا سفارت میزنن توی گوشه و کنار دنیا واسه چی؟!!!
****
خودمونیم همچین این جماعت خارجی !!! خنده خنده و با احترام به ادم هر چی دلشون بخواد میگن که نگو... حالا داستانش رو باید مفصل تعریف کنم... اما همین بسنده که گاهی بد جور حالت گرفته میشه... والا...
تقریبا یک ماه پیش بود که برای تعطیلات عید فطر به اتفاق تعدادی از دوستان رفتیم جزیره زیبای پینانگ یا به اصطلاح مالایی penang pulua (penang island) l
البته بی دلیل نیست که به این جزیره سنگاپور دوم میگن چون واقعا زیباییهای خاص طبیعی رو به همراه محیط شهری - ویلایی شیک با هم داره.... جزیره پینانگ با یک پل 4-5 کیلومتری روی دریا به خشکی متصل میشه و اگه فرصت شد حتما سری به اونجا بزنید
****
از روزی که ما به مالزی اومدیم از دوست و اشنا، غریبه و خودی شنیده بودیم که باید مراقب جیبت باشی....در واقع مالزی هم از این نظر مثل ایرانه و در یک کلام سوییس نیست که وسایلت رو بذاری اینور خیابون بری اون طرف قهوه بخری!!
اگرچه به نظرم سطح کلی امنیت (حداقل احساس امنیت رو مطمئنم) در مالزی خیلی بالاتر از ایران است ولی مساله جیب بری و دزدی های اینچنینی دست کمی از ایران نداره، بلکه بیشتر هم هست
بهرحال توصیه های دوستان باعث شده بود که ما حواسمون رو جمع کنیم و خدا رو شکر در یک سال گذشته مشکلی برامون پیش نیاد
اما اتفاقا دو تا از دوستان ما در سفر پینانگ قبلا سابقه سرقت GPS ماشینشون رو داشتن و کلی به ما در این مورد هشدار دادن...ما هم مثلا جانب احتیاط رو گرفتیم و دستگاه GPS رو از توی ماشین برداشتیم و گذاشتیم توی جیبمون...
بعد هم نفهمیدم چطوری شد که از جیبم زدن!!! به همین سادگی یه سیصد هزارتومنی برامون خرج درست شد... (کار از محکم کاری عیب کرد!!!)
****
دیروز صبح از بانک تماس گرفتن و معلوم شد که از کارت اعتباری بنده برای خرید بلیط هواپیما سواستفاده شده .... تا خودم رو به نزدیکترین شعبه رسوندم و فهمیدم که خدا رو شکر به خیر گذشته و سیستمهای متعدد امنیتی جلوی سرقت رو گرفته و درحقیقت تماس بانک برای اعلام هشدار بوده...
خلاصه نزدیک بود دومین سیصد هزار تومن رو آنلاین ازمون بزنن
خدا سومیش رو به خیر کنه!
قبلا در مورد میوه های مالزی در اینجا نوشته بودم... این مدت میوه عجیب اینجا زیاد دیده بودم ولی امروز یه چیزی دیدم که حسابی چشام چهار تا شد...
امروز برای خرید رفته بودیم فروشگاه Jusco
یه میوه ای عجیب دیدم به اسم شاخ اژدها ( Dragon horn) یا یه اسمی شبیه همین که خلاصه اژدها داشت...
چند تا عکس ازش گرفتم...



البته همین بهانه ای شد که دوربین به دست بشم و از چند تا جای دیگه هم عکسهایی بگیرم که دیدنش خالی از لطف نیست
اناناس و نارگیل اینجا فوق العاده ارزونه... این اناناس های تازه و درشت رو میشه به قیمت 300 تا 400 تومان خرید

این میوه هم Dragon Fruit یا میوه اژدها است که در دو رنگ سفید و بنفش موجوده و خوشمزه است...عکس خودم خراب شد از عکس موجود در اینترنت استفاده کردم

این میوه منگوس است که خیلی مورد علاقه بنده است...داخلش مثل سیر حب حب است

این یکی آووکادو است که ما نفهمیدیم چطوری باید خورد..یه بار خریدیم..مثل خمیر لهیده بود (کسی از دوستان مالزی نشین اگه میتونه راهنمایی کنه)

این یکی دو تا هم یاد ای کی یو سان رو زنده نگه میداره


اما شاهکار قضیه دیدن این اخری است... شنیده بودم که دم گاو رو میفروشند ولی ندیده بودم....

سمانه خانم عزیز اصلا به مشاور و یا وکیل نیازی نیست ...شما به راحتی می تونی با مراجعه کردن به وبسایت دانشگاه مورد نظرت و یا استفاده از راهنمایی های وبلاگ های ایرانی موجود هر اطلاعاتی که می خواهی بدست بیاری.
به عنوان مثال پیشنهاد میکنم یک سر به این آدرس بزنی.
در ضمن ببخشید که یکمی دیر جواب دادم.
ستاره همیشه نازنین ... مثل همیشه ممنون که جویای احوال ما هستی و باز هم مثل همیشه شرمنده که بی وفایی میکنیم(راستش واقعا سرم خیلی شلوغه)...اگر خدا بخواد به زودی می بینیمتون و دیدارها تازه میشه.
از همه دوستانی که به یاد ما هستند و نمی گذارند طعم تنهایی رو در غربت بچشیم ممنونم.
دیشب با دو تا از دوستان رفته بودیم بیرون.... یه دختر ایرانی و دوستش که یه اقای عراقی بود
خیلی ساده اگه جنگ چند سالی بیشتر طول کشیده بود قاعدتا مثل منی و مثل اونی باید توی جبهه رو در روی هم میجنگیدیم... و احتمالا هم دیگه رو میکشتیم
و حالا به عنوان دو تا دوست سر یک میز مینشینیم و لذت میبریم
یاد اون گفته دکتر شریعتی بودم که جنگ یعنی یک عده که همدیگه رو نمیشناسندیکدیگر رو به قتل میرسونند به خاطر دو نفر که همدیگه رو میشناسند (یه چیزی در همین مایه ها)
تجربه ای است این زندگی....